تبليغاتX
SAXXIFRAGE
SAXXIFRAGE



از خدا چرا صدا نمی رسد؟

 

  از خدا چرا صدا نمی رسد؟

 

اي ستاره ها، كه از جهان دور، چشمتان به چشم بي فروغ ماست

 

نامي از زمين و بشر شنيده ايد؟ در ميان آبي زلال آسمان

 

 موج دردو خون و آتشي نديده ايد؟

 

 اين غبار محنتي  كه در دل فضاست، اين ديار وحشتي كه در فضاست

 

 اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست، در پي تباهي شماست!

 

 اي ستاره اي كه پيش ديده ي مني! باورت نمي شود كه: در زمين

 

 هر كجا، به هر كه مي رسي خنجري ميان مشت خود نهفته است

 

 پشت هر شكوفه ي تبسمي خار جانگزاي حيله اي شكفته است!

 

 اي ستاره ما سلاممان بهانه است، عشقمان دروغ جاودانه است.

 

 در زمين زبان حق بريده اند، حق زبان تازيانه است.

 

 وانكه با تو صادقانه درد دل كند، هاي هاي گريه ي شبانه است!

 

 اي ستاره باورت نمي شود: در ميان باغ بي ترانه ي زمين

 

 ساقه هاي آشتي شكسته است. لاله هاي سرخ دوستي فسرده است.

 

 غنچه هاي نورس اميد، لب به خنده وانكرده مرده است.

 

 پرچم بلند سرو راستي، سر به خاك غم سپرده است!

 

 آن شقايق شفق كه مي شكفت عصرها ميان موج نور،

 

 دامن از زمين كشيده است. سرخي و كبودي افق، قلب مردم به

 

 خاك و خون تپيده است، دود و آتش به آسمان رسيده است.

 

 اي ستاره اي ستاره ي غريب! از بشر مگوي و از زمين مپرس.

 

 زير نعره ي گلوله هاي آتشين، از صفاي گونه هاي آتشين مپرس.

 

 زير سيلي شكنجه هاي دردناك، از زوال چهره هاي نازنين مپرس.

 

 پيش چشم كودكان بي پناه، از نگاه مادران شرمگين مپرس.

 

 در جهنمي كه از جهان جداست، در جهنمي كه پيش ديده ي خداست!

 

 از لهيب كوره ها و كوه نعش ها، از غريو زنده ها ميان شعله ها

 

 بيش از اين مپرس! بيش از اين مپرس.

 

 اي ستاره اي ستاره ي غريب! ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم پس چرا به

 

 داد ما نمي رسد؟ ما صداي گريه مان به آسمان رسيد،

                                                          

                                                           از خدا صدا چرا نميرسد؟

 

 

چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط ShadI |

"بیهودگی و امید"

  

در آواز ِ من

زنگي بيهوده هست

بيهوده تر از تشنج احتضار

كه در تلاش تاراندن مرگ

با شتابي ديوانه‌وار

باقي‌مانده‌ی زنده‌گي را مصرف مي‌کند

تا مرگ ِ کامل فرارسد.

پس زنگ ِ بلند ِ آواز ِ من

به کمال ِ سکوت مي‌نگرد.

 


از بيم‌ها پناهي جُستم

به شارستاني که از هر شفقت عاری بود و

در پس ِ هر ديوار

کينه‌يي عطشان بود

گوش با آوای پای ره‌گذری ،

ولختيِ هرخنجر

         غلافِ سشنه يي مي جُست

و با هر سينه‌ی ِ مهربان

داغ ِ خونين ِ حسرت بود

تا پناهي از بيم ام باشد.

محرابي نيافتم

تا پناهي از ريشخندٍ ِ اميدم باشد.

سهمي را که از خدا داشتم ديری بود تا مصرف کرده بودم. پس،

صعود ِ روان را از تن ِ خويش نردباني کردم. به‌گشاده‌دستي دست

به مصرف ِ خود گشودم تا چندان که با فراز ِ تيزه فرودآيم خود را

به‌تمامي رها کرده باشم. تا مرا گُساريده باشم تا به قطره‌ی واپسين.

پس، من، مرا صعودافزار شد; سفرتوشه و پای‌ابزار.

من، مرا خورش بود و پوشش بود. به راهي سخت صعب، مرا

بارکش بود به شانه‌های زخمين و پايَکان ِ پُرآبله.

تا به استخوان سودم‌اش.

چندان که چون روح به سرمنزل رسيد از تن هيچ مانده نبود.

لاجرم به تنهايي‌ ِ خود وانهادم‌اش به گونه‌ی ِ مُردارْلاشه‌يي.تا در آن

فراز از هر آنچه جِسرگونه‌يي باشد ميان ِ فرودستي و جان، پيوندی

برجای بنماند.

تن، خسته ماند و رهاشده؛

نردبان ِ صعودی بي‌بازگشت ماند.

جان از شوق ِ فصلي از اين‌دست

خروشي کرد.




یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 توسط ShadI |

"روز و شب"

روز:

 

 

 تو از ماده اي تشكيل يافته اي كه خدا ناميده مي شود.

 

البته تو از اين نكته آگاه نيستي ولي ناآگاهي تو هيچ فرقي

 

به حال موضوع نمي كند. چه آگاه باشي چه ناآگاه، ‌چه خواب

 

باشي چه بيدار، تو الهي هستي. و كسي كه در اين لحظه

 

خواب است مي تواند لحظه اي ديگر از خواب برخيزد. اگر ما

 

بتوانيم قطره اي كوچك را بفهميم از تمام آبهايي كه در همه

 

جا وجود دارد سر در خواهيم آورد. و هر انساني قطره اي از

 

درياي خداست. اگر ما بتوانيم يك انسان را بفهميم...

 

و ساده ترين و نزديك ترين انسان به تو خود تو هستي. آنگاه كه

 

راز برملا شود و دروازه ها به رويت گشوده گردند پي خواهي برد

 

كه تو قطره اي ازهمان واقعيت نهايي هستي كه در كل هستي

 

گسترده است. آنگاه، هيچ مرگ، ترس، زياده خواهي و ميل و

 

آرزويي وجود نخواهد داشت. تو در نهايت آزادي، شادماني و

 

در خير و بركت به سر خواهي برد.

 

شب:

 

 

دوستي چيزي روحاني در خود دارد. عشق، جسماني است

 

اما دوستي، روحاني. و تا زمانيكه عشق تو به دوستي تبديل

 

نشود از آن رنج خواهي برد. به جاي اينكه به شادماني دستیابي،

 

بدبختي بيشتري نصيب تو خواهد شد. اما بدبختي تو برخاسته از

 

انرژي عشق نيست، بلكه به اين علت است كه نتوانسته اي اين

 

انرژي را پالايش كني. در مورد آن چندان هنري به خرج نداده اي.

 

عشق را بديهي نشمرده اي، انگار كه آن هدف و مقصود است.

 

در حاليكه مقصود و هدف نيست. بگذار عشقت به دوستي تبديل

 

شود. بگذار عشق عبادت تو شود. اين ها دو امكان و دو جنبه

 

عشق است. اگر تو با كسي كه به او عشق مي ورزي دوستي

 

كني، مي تواني به افراد بسياري عشق بورزي. آنگاه عشق تو

 

 گسترش مي يابد. دايره عشق تو بزرگ و بزرگتر مي شود. اين

 

يك جنبه عشق است. جنبه ديگر اين است كه وقتي تو به

 

اشخاص بسياري بدون آنكه به آنان دل ببندي عشق بورزي

 

و بگذاري آنها نيز به تو عشق بورزند، عشق تو از جنبه اي

 

ديگر نيز رشد مي كند، اين جنبه عبادت

 

ناميده مي شود. عبادت يعني عشق ورزيدن به كل هستي،

 

دوستي كردن با درختان، تخته سنگها، رودخانه ها، كوهها و

 

ستاره ها. آنگاه كه دوستي به مرحله عبادت برسد،

 

                                                      تو ديندار مي شوي.




پی نوشت:

1. متاسفانه در بند اول از بخش "روز" :"تو از ماده اي تشكيل يافته اي كه خدا


ناميده مي شود." هیج کدام از دوستان منظور مورد نظر رو برداشت نکرده اند.


اما ترجیح می دم در این خصوص توضیح ندم!!!


2. وبلاگ Dr.Aka  افتتاح شد. ایشون بنده رو دعوت به همکاری کردند. اسم من


هم به عنوان نویسنده در این وبلاگ درج شده. پس از تمام دوستان عزیز دعوت


می کنم که از این وبلاگ دیدن کنند.


http://www.my-nest.blogfa.com





 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 توسط ShadI |

" آن باش که هستی و آن شو که توان بودنت هست"


 "تولدت مبارک"   


 آن باش که هستی و آن شو که توان بودنت هست


زندگی شکوهمندی در انتظارت هست تا که آن را زیست کنی.

 

امروز عزیزش بدار، کوتاهتر از آن است عمر آدمی که به فردا

 

حواله شود.

 

دوست بدار هر آنچه را که اختیار در کفت می نهد و دگرگونی 

 

در مقابلت. بگذار زندگی یاورت شود؛ دستت بگیرد، تا بر گشایی،

 

تا پرده برگیری. تا در شگفت آیی، لب به لبخند گشایی،عاشق شوی.

 

بگذار زندگی برانگیزدت، تا جسارت یابی. بگذار تو را در بر گیرد.

 

بگذار شکوه یک صبح آرام و ساده را نشانت دهد. بگذار اعجاز

 

دنیای پیچیده ی درونت را با تو باز نماید.بگذار یاری ات دهد تا

 

که باورهایت را دریابی، خدای اندرون را باز شناسی. بگذار از

 

توان خویش تو را مبهوت کند.

 

زندگی را بگذا ر یاورت شود تا که دریابی؛ او همان است که تو

 

بنا کرده ای و این توان را دارد تا همان شود که تو می خواهی.


                           روزت شگفت و سرخوش باد...

                                                                امروز و هر روز



                              


" لطفا نظرات خود را در پست قبل درج نمایید! با تشکر."

سه شنبه هشتم بهمن 1387 توسط ShadI |

"در سکوت قلبم برایت دعا خواهم کرد... تا ابد"

 

"در سکوت قلبم برایت دعا خواهم کرد... تا ابد."


ما به قله ی کوه رسیده ایم. و در زیر پایمان جنگل ها و دره ها

 

گسترده اند. پس بگذار دمی در کنار یکدیگر بنشینیم و سخن

 

بگوییم. نمی توانیم زیاد اینجا بمانیم زیرا در دوردست قله ی

 

بالاتری می بینم که باید قبل از غروب خورشید به آن برسیم.

ما بر یک مانع سخت غالب شده ایم، البته این کار بدون پریشانی

 

نبود و اعتراف می کنم که من لجباز و انعطاف ناپذیر بوده ام، اما

 

لجبازی های من نتیجه ی قابل پیش بینی چیزی قوی تر از

 

خواسته ی کذایی من است و اعتراف می کنم که گاهی بدون

 

فکر عمل کرده ام. آیا در درون ما چیزی وجود ندارد که در برابر

 

آن عقل تبدیل به سنگ می شود؟

 

من عادت دارم فکر کنم و به راستی هنوز هم فکر می کنم که

 

بعضی از تجربیات ما نمی توانند روی دهند مگر آنکه دو نفر به

 

صورت مشترک و همزمان در آن سهیم باشند.

 

مهم نیست که تجربیات ما چقدر غریب و یگانه اند. بدون تردید

 

آنها عجیب تر یا یگانه تر از دریا و ستاره ها و درخت شکوفه سیب

 

نیستند. عجیب زیرا ما معجزات زمین و زمان را می پذیریم، اما در

 

همان حال مایل نیستیم، به معجزاتی که در روحمان رخ می دهند

 

ایمان آوریم.

 

ما نه می توانیم نه می خواهیم لبه ی محراب را لمس کنیم مگر

 

با دست هایی که با آتش تزکیه شده اند.

 

وقتی ما به چیزی عشق می ورزیم، عشق هدف ما می شود نه

 

وسیله ای برای رسیدن به هدف دیگر. و اگر در برابر بزرگی، حرمت

 

و انقیاد نشان می دهیم، به این علت است که تسلیم شدن را والا

و احترام را پاداش می دانیم.

 

دوردست ترین مسائل، شایسته ترین و با ارزش ترین موضوع هایی

 

هستند که اشتیاق و آرزوی ما معطوف به آنهاست.

 

ما نمی توانیم بدون آنچه قدرت، رمز و راز و عجایب روحمان را آشکار

 

می سازد، کاری انجام بدهیم. از این گذشته، ما قادر به یافتن

 

 

شادی های خردمندانه در ساده ترین ظهورات روح هستیم. در یک

 

گل کوچک، تمام شکوه و زیبایی بهار را می یابیم و در چشم های

 

یک بچه ی شیر خوار، تمام امید و آرزوی بشریت را.

 

چه انگیزه ای برای آشکار ساختن یکی از رازهای روحمان داریم، جز

 

لذت آشکار نمودن آن راز؟ چه انگیزه ای می تواند برای ایستادن در

 

برابر در های این معبد وچود داشته باشد جز شکوه ایستادن؟ چه

 

انگیزه ای سبب می شود یک پرنده ناگهان آواز بخواند؟

           

            "برای یک روح تنها فقط آرزوهای محدود وجود دارد. "


من تمام روزها را به دعا خواهم گذراند. برایت در سکوت قلبم دعا

 

می کنم. برای هر دو نفرمان...

                                                      

                                        "دوست حقیقی تو"                          

 


چهارشنبه دوم بهمن 1387 توسط ShadI |

"زندگی به من اجازه داده در برابر سریر سفید بایستم"

 

"زندگی به من اجازه داده در برابر سریر سفید بایستم"

 

همیشه بین اذهان یک مناظره و یک تقابل افکار وجود دارد. که هر دو

در ورای آگاهی حسی ما قرار دارند و هیچ کس نمی تواند آن تقابل

و مناظره را از اذهان وافکار کسانی که متعلق به سرزمینی مشابه

هستند پاک کند."  

 

در این عبارت زیبا، حقیقتی اساسی وجود دارد که پیش از این از طریق

نوعی تلقین ذهنی برایم مشخص بود، اما حالا به وسیله ی تجربه ی

شخصی آشکار شده است. من اخیراً پیوندی محکم، با دوام، عجیب و

متفاوت از همه ی پیوندها از نظر ماهیت و ویژگی ایجاد کرده ام. پیوندی

که نمی توان آنرا با پیوندهای خانوادگی مقایسه کرد، پیوندی که به

راستی استوارتر، محکم تر و دائمی تر از رشته های اخلاقی است.

 

هیچ یک از رشته های این پیوند توسط روزها و شب ها بافته نشده اند

که زمان را اندازه گیری می کنند و فاصله را متفرق می سازند، فاصله ای

که گهواره را از گور جدا می کند. هیچ یک از این رشته ها توسط علایق

گذشته یا آرزوهای آینده بافته نشده اند. زیرا این رشته بین دو نفری

است که نه توسط گذشته و حال به هم پیوند خورده اند و نه توسط

آینده به هم پیوند می خورند.

در چنین احساسی درد و جراحتی سخت است که هیچ گاه ناپدید

نمی شود اما برای ما عزیز است و
حاضر به مبادله ی آن نیستیم.

حتی اگر امکانش را داشته باشیم، حاضر نیستیم برای هیچ افتخار

یا لذت ملموس یا خیالی ای آن را معاوضه کنیم.

 

 برای تو...

 

دوست من: از تو استغاثه می کنم که برایم بنویسی. می خواهم آزادانه، 

 

رها با روحی پران که بر فراز راه های بشری پرواز می کند، برایم بنویسی.

 

من و تو چیزهای زیادی درباره ی مردم می دانیم. درباره ی علائقی که 

 

آنها را  به هم پیوند می دهدو حقایقی که آنها را از هم جدا می سازد.

 

آیا ما نباید برای لحظه ای کوتاه هم که شده  آن راه ها ی کهنه و مبتذل

 

را کنار بگذاریم و زمانی برای خیره شدن به قلمرویی که ورای شب ، روز،

 

زمان و ابدیت است درنگ کنیم؟

                                                                               "دوست حقیقی تو"

 

سه شنبه پنجم آذر 1387 توسط ShadI |

حسادت ، شکایت ، آزادی

 حسادت ، شکایت ، آزادی

 

 در حسادت سه فرد وجود ندارد. حتی دو فرد هم وجود

 

ندارد. ناگهان تنها یک فرد در معرض تمام جنونش قرار

 

می گیرد: من تو را دوست دارم ، پس تو به من مدیون

 

هستی. من تو را دوست دارم ، پس من به تو وابسته

 

هستم و می خواهم که دیگر وابسته نباشم. می خواهم

 

که تو به این وابستگی متقابلاً پاسخ دهی و غیره. سخنرانی ِ

 

حسادت بی پایان است. خودش خودش را تغذیه می کند و

 

به دنبال هیچ پاسخی نیست. وانگهی هیچ پاسخی را تحمل

 

نمی کند. فرفره، مارپیچ، جهنم...

 

 

حس می کردم تو با تمام دنیا زندگی می کنی جز با من. کودک

 

درون من پا بر زمین می کوبید و دردش را با ارزش جلوه می داد.

 

بله متوجه شدم که تو به این چیزها گوش نمی کردی و متوجه

 

شدم که حق داشتی که هیچ گوش ندهی:سخنرانی گلایه

 

ناشنیدنی است. در آن اثری از عشق نیست. گلایه سر و صدایی

 

بیش نیست، تکراری است خشم آلود. من، من، من و باز هم من...



این را خوب می دانم: در مورد بقیه ی آدم ها، حسادت در تمام

 

طول زندگی  شان به گونه ای خستگی ناپذیر حکومت می کند.

 

خنده ی تو در برابر شکایت های من به رفع آن سرعت بخشید.

 

 

این نبوغ خنده ی تو بود که به طور مستقیم در قلب کودک

 

فرمانروا فرو رفت. آزادی خالص تو بود که ناگهان تمام راه ها را

بر من گشود.

 

سه شنبه هفتم آبان 1387 توسط ShadI |

" شادی عزیزم تولدت مبارک "

 

" می دانم تو هدیه ای هستی "

 

می دانم تو هدیه ای هستی

برای سال ها رنج و عذاب من

برای این که دل به لذات حقیرمادی نبستم

برای اینکه هرگز به عاشقی نگفتم

" تو تنها عشق منی "

تو فرشته ی جاودان من خواهی بود.

 

 

تقدیم با بهترین آرزوها :

 "  تولدت مبارک  "

ارادتمندت :

                               Dr Aka

یکشنبه هفتم مهر 1387 توسط ShadI |

HAPPY BIRTHDAY

HAPPY BIRTHDAY

 

 

 

شادمانم

 

از اینکه هستم و نیستم

 

از آنچه که هست و نیست

 

و شادمانم

 

از اینکه تو در کنارم هستی و نیستی

 

کم کم معنای دوستی را یاد می گیرم

 

 

 

سلام به تمام دوستای عزیزم.

 

وبلاگ 1 ساله شد.

 

راستش تولد وبلاگ بهونهً خوبی بودش واسه اینکه

 

از همتون تشکر کنم که این مدت رو همراه من بودید

 

و بگم حضور تک تک شما برای من  ارزشمنده .

 

از اینکه تنهام نمی گذارید خیلی ممنونم. به امید

 

 

روزهای  قشنگ و به یاد ماندنی در کنار هم ...

 

 

و تشکر ویژه از  Dr : از شما خیلییی ممنونم

 

 

 که برای به دست آوردن این دوستان به من

 

 

کمک کردید . و همین طور بابت پستهای

 

 

فوق العاده قشنگی که به وب هدیه دادید.

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

یکشنبه بیستم مرداد 1387 توسط ShadI |

"ما همه آفتابگردانیم"

 "ما همه آفتابگردانیم"

 

 

گل آفتابگردان رو به نور می چرخید وآدمی رو به خدا. ما همه

 

آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر

 

آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است. و با سیاهی

 

نسبت ندارد. این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش

 

می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود

 

و دایره ای داغ در دلش می سوخت.

 

 او به من گفت: " وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد،مطمئن

 

 است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ وقت

 

چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا

 

اشتباه می گیرد. آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند.

 

او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه ی

 

زندگی اش را وقف نور می کند. در نور به دنیا می آید و در نور می میرد.

 

نور می خورد و نور می زاید. دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. او با

 

آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می

 

-میرد؛ بدون خدا، انسان."

 

آفتابگردان گفت: " روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر

 

آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر "تویی" نمی

 

- ماند. و گفت: من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله هایت

 

 راچگونه پر می کنی؟"

 

 آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان

 

ناتمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده بود.

 

جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود.

 

خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: " نام

 

آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را

 

به یاد خدا خواهد انداخت؟"

 

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم... 

 

  

 

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط ShadI |



سلام
فکر می کنم همین تصویر گویای همه چیز باشه
... همراهم باشید

saxxifrage2@yahoo.com

1386.5.20



saxxifrage2@yahoo.com

ShadI
.

RSS 2.0
SAXXIFRAGE

Designed By ParsTheme