تبليغاتX
SAXXIFRAGE
SAXXIFRAGE



" HAPPY BEST FRIENDS WEEK "

    HAPPY BEST FRIENDS WEEK

می خواهم بدانی این را که

اگر از پنجره به ماه بلورین   شاخِِه ی سرخ   پاییز کند گذر بنگرم

اگر در کنار آتش دست بر خاکستر نرم... بر تن پر چروک هیزم سوخته زنم

همه چیز مرا به سوی تو می آورد

گویی هر آنچه که هست   رایحه... روشنی و رنگ 

قایق های خردی اند راهی جزیره های تو که چشم به راه منند

اگر طوفان بیرق هایی را که از میان زندگیم می گذرند

بیهوده و دیوانه بخوانی و سر آن داشته باشی که مرا در ساحل قلبم

آنجا که ریشه در آن دوانده ام رها کنی ... به یاد داشته باش

یک روز... در لحظه ای دست هایم را بلند خواهم کرد

ریشه هایم را به دوش خواهم کشید در جستجوی زمینی دیگر

 

اما اگر روزی... ساعتی احساس کنی که حلاوت جاودانی ات را

برای من ساخته اند

اگر روزی گلی بر لبانت بروید در جستجوی من

آه ... عشق من ... زیبای خود من

در من تمام شعله ها زبانه خواهد کشید

زیرا در درونم نه چیزی فسرده است و نه چیزی خاموش شده است   

عشق من حیات از عشق تو می گیرد محبوبم

و تا روزی که تو زنده ای در دستان تو خواهد بود

بی اینکه از عشق تو جدا شود 

                      

                

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط ShadI |

" شیطان از انتشار لیلی می ترسید"

قسمت پنجم: شیطان از انتشار لیلی

می ترسید

خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن

 شیطان غرور داشت. سجده نکرد

شیطان گفت: من از آتشم و لیلی از گل است

خدا گفت: سجده کن زیرا که من چنین می خواهم

شیطان سجده نکرد. سر کشی کرد و رانده شد‌ و کینه ی

لیلی را به دل گرفت

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز

حیات فرصت خواست. خدا مهلتش داد

اما گفت: نمی توانی ... هرگز نمی توانی 

 لیلی دُردانه ی من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من

گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالا تر می رود 

و می کوشد بال لیلی را زخمی کند

عمری ست شیطان گرداگرد لیلی می گردد

دست هایش پر از حقارت و وسوسه است

او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه ی بودنش تنها همین است

می خواهد قصه ی لیلی را به بیراهه کشد

نام لیلی رنج شیطان است

شیطان از انتشار لیلی می ترسد

        " لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد" 

 

(... ادامه دارد)

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 توسط ShadI |

Pavarotti خداحافظ

 

Pavarotti خداحافظ

و اکنون این امروز است دیروز رفت... در هاله ای ازغبار وچشم 

خواب آلود... و فردا با جای پای سبز در راه است. هیچ کس نمی تواند

 رودخانه ی دستهایش... چشم هایش را بر ما ببندد

آن گاه که خواب آلوده اند

آسمان بال هایش را بر او خواهد کشید ومن به خاطر او... دریا... آسمان

و زمان و کلامش آواز خواهم خواند

این عکس متعلق به هنرمند بزرگ پاواروتی هستش که متأسفانه تو

همین هفته ای که پشت سر گذاشتیم درگذشت... اون بزرگترین خواننده ی

 سبک اپرا در جهان بود و در سن ۷۱ سالگی در شهر مودنا واقع در ایتالیا

درگذشت

 

اینارو واسه این نوشتم که  به جز شعر و متن های ادبی از وقتی که

سنم خیلی کم بود دیوووووونه ی موسیقی بودم وهستم وبه نظرم این

هنر فوق العاده ست و ارزش زیادی داره... خیلی بیشتراز اون چیزی

 که ما واسش احترام قائلیم  

 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 توسط ShadI |

" لیلی نام تمام دختران زمین است "

قسمت چهارم: لیلی نام تمام دختران

زمین است

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد

از خود در او دمید و لیلی پیش از اینکه با خبر شود عاشق شد

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد

 زیرا خدا در او دمیده است

و هر که خدا دراو بدمد عاشق می شود

لیلی نام تمام دختران زمین است: نام دیگر انسان

خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید

آزمونتان تنها همین است: عشق

و هر که عاشق تر آمد نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید... نزدیک تر

عشق کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید

و لیلی کمند خدا را گرفت

خدا گفت: عشق فرصت گفتگواست. گفتگو با من. با من گفتگو کنید

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد

خدا گفت: عشق... همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نورمی کند

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند

 

(... ادامه دارد)

 

یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط ShadI |

" غول ها و فرزندشان "

                      غول ها و فرزندشان

این متنی که نوشتم بخشی از کتابی هستش که امروز

 داشتم میخوندم... به نظرم خیلی ناب اومد... حیفم اومد

 که شما نخونیدش

...

کودک را غولی بزرگ کرده است. دراین کار هیچ چیز خارق العاده ای

وجود ندارد. از اول دنیا تمام بچه ها توسط غول ها بزرگ شده اند. غول

 او را از شکمش خارج کرده و به گوشت صورتی گونه هایش می چسباند

و از سر تا پا با اسم های دلنشین در هم می پیچد: گربه کوچولوی من... ماه

 قشنگم... کوچولوی من... گوشت و خونم

بچه را برای مدتی طولا نی به همین حال نگه می دارد واو را به حرف های

عاشقانه آغشته می کند. درخشان مثل برف در آفتاب

پدر چند دقیقه بعد رسیده است. پدرها اینطوری اند. همیشه با تأخیر

اول...غول هایی هستند و بچه ای که گرما گرم از وجودشان بیرون می آید

غول های مادر با غول های دیگری زندگی می کنند. اما کسی آنها را نمی بیند

مگر در ردیف دوم... در سایه. جلساتی در اداره دارند. ماشین هایشان را

می شویند و روزنامه می خوانند. سردرگم بچه را از دور نگاه می کنند. وقتی

که دو- سه ساله می شود می گویند: " بچه در این سن جالب می شود. "

 وابستگی به آدم هایی که به مدت دو یا سه سال اصلا ً برایشان جالب نیستند

خیلی نگران کننده است. اما برای غول های مادر همه چیز متفاوت است

کودک از لحظه تولد مرکز افکار و نگرانی ها و رویاهایشان می شود

غول های مادر در سایه طاقت نمی آورند. ماه ها و سال ها را نمی شمارند

منتظر این نیستند که کودک اولین کلمات را من ومن کند تا تصویب کنند که

بله... بالاخره بچه سرگرم کننده و جالب شد. غول های مادر چیزی پرشورتر

از یک تکه ی کوچک و چسبناک و چروک و گرسنه نمی شناسند...غولهای

مادر از اول دنیا و حتی از کمی قبل تر اینجا بوده اند.

                           " خداوند آنها را مقدس بدارد "   

 

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط ShadI |

"لیلی زیر درخت انار"

قسمت سوم: لیلی زیر درخت انار

 لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد... گل داد... سرخ سرخ

گل ها انار شد.... داغ داغ... هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند

دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند.  انار ترک

برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید

 لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید... مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت:  " راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد " 

 

"... ادامه دارد"

جمعه نهم شهریور 1386 توسط ShadI |

Dr.Aka

                   Dr.Aka

سلام

این پست رو واسه تشکر از کسی نوشتم که زندگیمو مدیونش هستم

Dr.Aka فقط خدا می دونه که تو واسه من چیکارا کردی

هیچ کس مثل تونمی تونست... شک نکن

 

قلبی که تو ساختی. قلبی که تو هنوز می سازی. قلبی که تو هنوز با

دستهایت شکل می دهی. با صدایت آرام می کنی. با خنده ات روشن 

می سازی... اینجاست

دوستت دارم: چیزی جز این نمی توانم بنویسم. چیزی جز این جمله

برای نوشتن نمی یابم. تو نوشتن آن را به من آموختی. تو صحیح

بیان کردن آن را به من آموختی. صحیح بیان کردنش را. با تامل بسیار

هر کلمه جداگانه. به درازای چند قرن. با همان کندی دوست داشتنی

دوستت دارم. این پر رمزو رازترین کلام است. تنها کلامی که سزاوار

است تا در طول قرن ها تعبیر شود. وقتی بیان می شود... وقتی صحیح

بیان می شود... تمامی لطافتش را اهدا می کند. وقتی صحیح بیان می شود

در سکوت... در حرف آخر" م" تقریباَ شنیده نمی شود. بال می گشاید و

پرواز می کند. محال است این جمله را به زمان گذشته بنویسم... محال است

 

داستان من وتو

ساکت و ساده و سبک بود قاصدکی که داشت می رفت. فرشته ای به او رسید

و چیزی گفت. قاصدک بی تاب شد وهزار بار چرخید و چرخید و چرخید

قاصدک رو به فرشته کرد و گفت: اما شانه های من ظریف است. زیر باراین

خبر می شکند. من نازک تر از آنم که پیامی اینچنین بزرگ را با خود ببرم 

فرشته گفت: درست است. آنچه تو باید بر دوش بکشی نا ممکن است و

 سنگین حتی برای کوه ! اما تو می توانی. زیرا قرار است بی قرار باشی

فرشته گفت: فراموش نکن. نام تو قاصدک است و هر قاصدک یک پیامبر

 

 

سه شنبه ششم شهریور 1386 توسط ShadI |

"وباز بیاغاز"

نهفته در بسیاری بهترین های زندگی یکی نیز چنین است

                                                             باز بیاغاز

در خویشتن باز نگر و شادمانه ترین روزت را در نظر آور

                                               و لحظه های گرم احساس قدرت را

کوله بار سنگین سال های گذشته را به زمین گذار

                   سختیهای روزگاران پیشین و گریه های دیروز

به فردا گوش فرا دار که رسیدن روزهای نو را نوید می دهد

                                و ایمانی که با تو می گوید... باز بیاغاز 

 

عرض تبریک

 روز جوان رو به همتون تبریک می گم.امیدوارم

همیشه پر از انرژی و شور باشید

جمعه دوم شهریور 1386 توسط ShadI |



برای تازه شدن دیر نیست

همراهم باشید...

saxxifrage2@yahoo.com

1386.5.20



saxxifrage2@yahoo.com

ShadI
.

RSS 2.0
SAXXIFRAGE

Designed By ParsTheme