|
قسمت ششم: لیلی رفتن است
خدا گفت: لیلی یک ماجراست. ماجرایی آکنده از من
ماجرایی که باید بسازیش
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است بنشین تا بیفتد
آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد
مجنون اما بلند شد. رفت تا لیلی را بسازد
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو
تولدی به دست خویشتن
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش
خدا گفت: لیلی رفتن است. عبور است و رد شدن
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود
خدا گفت: لیلی جستجو ست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست
و... و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی
لیلی های نزدیک لحظه ای
خدا گفت: لیلی زندگی است. زیستنی از نوع دیگر
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود
مجنون زیستی از نوعی دیگر را بر گزید
و می دانست که : " لیلی تا ابد طول می کشد "
(... ادامه دارد) |