|
شب در جزیره
تمامی شب را با تو سر کرده ام
کناره ی دریا ... در جزیره
وحشی و گوارا بودی میان خلسه و خواب
میان آتش و آب
شاید بسیار دیر هنگام
خواب هایمان به هم آمیخت
بر فراز و یا در اعماق
بر فراز چون شاخه هایی که به یک باد می جنبند
و در اعماق چون ریشه های سرخی که به هم می پیوندند
شاید خواب های تو
از من برخاستند
و از میان دریای تاریک
به جستجوی من آمدند
همچون گذشته
زمانی که تو وجود نداشتی
بی آنکه تو را ببینم
در کنارت پارو می زدم
و چشمان تو
در پی آنچه که امروز می جویند
- نان . شراب . عشق و خشم -
در تو پر می شوم
زیرا تو جامی هستی
در انتظار هدیه های زندگی من
شب را با تو سر کرده ام
تمامی شب را
زمانی که زمین تاریک می شود
با زندگانش و مرده گانش
و چون بیدار می شوم ناگهان
در میان سایه ها
بازویم بر کمرگاهت حلقه می شود
نه شب نه خواب توانسته جدایمان سازد
شب را با تو سر کرده ام
و چون بیدار می شوم دهان تو
از رویاهایت سر می کشد
تا طعم زمین
آب دریا ... خزه ی دریایی
و ژرفای زندگی تو را به من می بخشد
و بوسه ات را می ستانم
نم سپیده دمان بر آن
گویی از دریای پیرامون من
سر بر کرده است
پابلو نرودا |