عشق
در آن هنگام میترا به او گفت: درباره ی عشق با ما سخن بگو!
آ نگاه او گفت: اگر عشق با شما سخن بگوید او را باور کنید. هر چند
صدایش رویاهایتان را آشفته سازد. زیرا هر گاه رهایتان کند به صلیبتان
می کشد و همان دم که شما را رشد دهد شاخه های خشکتان را هرس
می کند وهمان دم که به سوی بلندترین درخت زندگی تان می خزد و
شاخه های لرزان نازکش را در برابرخورشید در آغوش می گیرد به
ریشه های چسبیده در خاک نیز می خزد و آن را در آرامش شب به
اهتزاز در می آورد. عشق شما راهمچون یک دسته ی گندم در آغوش
می کشد. آنگاه شما را می کوبد تا از پوست در آیید و عریان شوید و در
غربال می کشد تا رهایی یابید و آسیابتان می کند تا مانند برف سفید شوید
و با اشکهایتان خمیرتان می کند تا نرم گردید آنگاه شما را به آتش مقدس
خویش می سپارد تا نان مقدس و آسمانی شوید عشق این کارها را با شما
می کند تا اسرار دل هایتان را درک کنید و با این ادراک پاره ای از قلب
ِ زندگی گردید. اما اگر بیمناک باشید و تلاشتان در عشق تنها برای آسایش
و لذت محدود باشد پس بهتر است که برهنگی تان را بپوشانید
و از خرمن گاه عشق بیرون آیید و وارد جهانی شوید تا همچنان بخندید اما
نه باهمه ی خنده هایتان! و بگریید اما نه با همه ی اشکهایتان! عشق
چیزی جز خودش نمی دهد و چیزی جز خود نمی ستاند. عشق چیزی ندارد
و نمی خواهد از آن ِ دیگری باشد زیرا به خود بسنده است ... اما چون
عاشق شوید خواسته های ویژه باید داشته باشید... خواسته هایتان چنین باید
باشد: آب شوید و همچون جویباری جوشان بر گوش ِ شب نغمه سر دهید
و در آخرین پیچش مهر از اندازه خبر دهید. ادراک حقیقی شما در سودای
دل عاشقانه زخم می زند و خونتان با خرسندی سرازیر می گردد. با قلبی
بال دار درهنگام سحربیدار می شوید و برای روز عاشقی سپاس گویید... به
هنگام نیمروز آسوده باشید و با خویشتن مناجات کنید و شامگاه برای
معشوق از ته دل نیایش کنید وسروده ی ستایش را بر لب هایتان نقش بندید
و بخوابید
جبران خلیل جبران

