|
حسادت ، شکایت ، آزادی
در حسادت سه فرد وجود ندارد. حتی دو فرد هم وجود
ندارد. ناگهان تنها یک فرد در معرض تمام جنونش قرار
می گیرد: من تو را دوست دارم ، پس تو به من مدیون
هستی. من تو را دوست دارم ، پس من به تو وابسته
هستم و می خواهم که دیگر وابسته نباشم. می خواهم
که تو به این وابستگی متقابلاً پاسخ دهی و غیره. سخنرانی ِ
حسادت بی پایان است. خودش خودش را تغذیه می کند و
به دنبال هیچ پاسخی نیست. وانگهی هیچ پاسخی را تحمل
نمی کند. فرفره، مارپیچ، جهنم...
حس می کردم تو با تمام دنیا زندگی می کنی جز با من. کودک
درون من پا بر زمین می کوبید و دردش را با ارزش جلوه می داد.
بله متوجه شدم که تو به این چیزها گوش نمی کردی و متوجه
شدم که حق داشتی که هیچ گوش ندهی:سخنرانی گلایه
ناشنیدنی است. در آن اثری از عشق نیست. گلایه سر و صدایی
بیش نیست، تکراری است خشم آلود. من، من، من و باز هم من...
این را خوب می دانم: در مورد بقیه ی آدم ها، حسادت در تمام
طول زندگی شان به گونه ای خستگی ناپذیر حکومت می کند.
خنده ی تو در برابر شکایت های من به رفع آن سرعت بخشید.
این نبوغ خنده ی تو بود که به طور مستقیم در قلب کودک
فرمانروا فرو رفت. آزادی خالص تو بود که ناگهان تمام راه ها را
بر من گشود.
|