تبليغاتX
SAXXIFRAGE
SAXXIFRAGE



"بیهودگی و امید"

  

در آواز ِ من

زنگي بيهوده هست

بيهوده تر از تشنج احتضار

كه در تلاش تاراندن مرگ

با شتابي ديوانه‌وار

باقي‌مانده‌ی زنده‌گي را مصرف مي‌کند

تا مرگ ِ کامل فرارسد.

پس زنگ ِ بلند ِ آواز ِ من

به کمال ِ سکوت مي‌نگرد.

 


از بيم‌ها پناهي جُستم

به شارستاني که از هر شفقت عاری بود و

در پس ِ هر ديوار

کينه‌يي عطشان بود

گوش با آوای پای ره‌گذری ،

ولختيِ هرخنجر

         غلافِ سشنه يي مي جُست

و با هر سينه‌ی ِ مهربان

داغ ِ خونين ِ حسرت بود

تا پناهي از بيم ام باشد.

محرابي نيافتم

تا پناهي از ريشخندٍ ِ اميدم باشد.

سهمي را که از خدا داشتم ديری بود تا مصرف کرده بودم. پس،

صعود ِ روان را از تن ِ خويش نردباني کردم. به‌گشاده‌دستي دست

به مصرف ِ خود گشودم تا چندان که با فراز ِ تيزه فرودآيم خود را

به‌تمامي رها کرده باشم. تا مرا گُساريده باشم تا به قطره‌ی واپسين.

پس، من، مرا صعودافزار شد; سفرتوشه و پای‌ابزار.

من، مرا خورش بود و پوشش بود. به راهي سخت صعب، مرا

بارکش بود به شانه‌های زخمين و پايَکان ِ پُرآبله.

تا به استخوان سودم‌اش.

چندان که چون روح به سرمنزل رسيد از تن هيچ مانده نبود.

لاجرم به تنهايي‌ ِ خود وانهادم‌اش به گونه‌ی ِ مُردارْلاشه‌يي.تا در آن

فراز از هر آنچه جِسرگونه‌يي باشد ميان ِ فرودستي و جان، پيوندی

برجای بنماند.

تن، خسته ماند و رهاشده؛

نردبان ِ صعودی بي‌بازگشت ماند.

جان از شوق ِ فصلي از اين‌دست

خروشي کرد.




یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 توسط ShadI |



برای تازه شدن دیر نیست

همراهم باشید...

saxxifrage2@yahoo.com

1386.5.20



saxxifrage2@yahoo.com

ShadI
.

RSS 2.0
SAXXIFRAGE

Designed By ParsTheme