تبليغاتX
SAXXIFRAGE
SAXXIFRAGE



"با تو شادم و پر از امید"

"بخشش"

 

من امروز صبح بسیار لبخند زدم. اکنون هم در اعماق وجودم لبخند

 

می زنم. من با تمام وجود لبخند می زنم و تا مدت ها به این لبخند

 

ادامه می دهم. من چنان لبخند میزنم که گویی فقط برای این کار

 

زاده شده ام. اما بخشیدن یک واژه ی مهیب است که ویران و مجروح

 

می کند و مرا وادار می سازد که سرم را با خجالت و ترس در مقابل

 

آن روح والایی که بسیار متواضع است خم کنم و از او پوزش طلبم. من

 

کاملا مقصرم. من در ادامه ی این سکوت و ناامیدی، بی مبالاتی کردم،

 

بنابراین، تقاضا می کنم مرا عفو کنی و اشتباهم را ببخشی.

 

"امید"

 

ناامیدی پایین ترین جریان قلبی است. ناامیدی احساسی بی صداست.

 

به همین دلیل من ماه های طولانی مقابل تو نشستم. مدتی طولانی به

 

چهره ات خیره شدم بدون اینکه کلمه ای به زبان بیاورم. به همین دلیل

 

من بارها با خودم زمزمه کردم: "من دیگر نقشی در این بازی ندارم!". اما

 

در قلب هر زمستانی بهاری می تپد و در پشت نقاب شب، سپده دمی

 

لبخند می زند وبنابراین ناامیدی من به امید تبدیل شد.

 

چه ساعت مقدسی بود هنگامی که من نقاشی "به سوی ابدیت" را

 

ترسیم کردم. چه باشکوه است نوری که از درون ما به بیرون تراوش

 

می کند. واقعا آن نور درخشان چه باشکوه است.

 

"تو"

 

تو و من جزو کسانی هستیم که خداوند به آنها لطف کرده. زیرا به ما

 

دوستان، عشاق، خیرخواهان وتحسین کنندگانی را ارزانی داشته

 

است. با این حال، به من بگو؛ آیا در میان این دوستان صادق وعلاقه مند

 

کسی هست که بتوانیم به او بگوییم: "صلیب مرا ۱ روز به دوش

 

می کشی؟" آیا کسی در میان آنها هست که بداند در ورای آواهای ما

 

آوایی است که در هیج صدایی گرفتار نمی شود و هیچ تاری قادر به

 

نواختن آن نیست؟ آیا کسی در میان آنها هست که به درک شادی غم

 

ما و غم شادی ما نائل آید؟ کسی شبیه به تو؟ براستی هیچ یک از آنها،

 

به تو، شباهت دارد؟

 

                                                برای کسب افتخار تازه ات

 

                                                                   "دوست حقیقی تو"

جمعه هفدهم مهر 1388 توسط ShadI |

"جنون"


"خلوص"


من شیفته ی خلوص ام. خلوصی که هیچ ارتباطی با اخلاقیات ندارد.

 

این حقیقت ساده و پیش پاافتاده که هر کس بر لبه ی آب های مرگ

 

سیاه اش قرار دارد وتا ابد انتظار می کشد، تنها. بی نهایت تنها.

 

مدت هاست که بدون تو جایی نمی روم. تو را با خود به ساده ترین

 

مخفیگاه های ممکن می برم. تو را در شادی ام مخفی می کنم. مثل

 

یک نامه ی عاشقانه در روز روشن.

 

تو به من نوشتن را آموختی، به همان صورتی که هست: در ظاهر به

 

طور وحشتناکی سیاه، در باطن به طور معجزه آسایی خالص.

 

"خلوت"


تو همه جا حضور داری. نوازش سبک هوا بر گونه های من، طی قدم

 

زدن بر سواحل اقیانوس، تو هستی. توضیح اش مشکل است. و مطمئن

 

نیستم که آدم برای آن چه انجام می دهد نیازی به توضیح داشته باشد.

 

زندگی تا وقتی که زنده است، خودش معنی خودش را می دهد.

 

"خوی"


در قلب من خوی وحشی ای وجود دارد که فقط شب ها برای چند

 

لحظه از سوراخ اش خارج می شود. این خوی وحشی چیزهایی را که

 

در روز باقی گذاشته تصرف می کند: برگ، چهره، کلام... و بعد با عجله

 

به سوراخ اش بازمی گردد. حالا دیگر آذوقه اش را برای دو قرن یافته است.

 

خوراکش فقط یک چیز مشخص نیست. گاهی یک سفر، گاهی یک کتاب،

 

گاهی سکوت، اما همیشه دنبال یک شادمانی می گردد. گاهی هم آن را

 

به دست می آورد. شادی ای کودکانه و سبک مثل یک لکه خورشید.

 

"خاطره"


این نامه را با لخند می نویسم. و قطعاً آن را برای همین لبخند نوشته ام.

 

برای این لبخند که تو به من می دهی. هنوز خیلی چیزها هست که باید

 

برایت بگویم. من همیشه برای تو می نویسم. با امید اینکه حماقت عشق

 

مرا از جنون نوشتن نجات دهد.

 

"برو برو ای قایق کوچک که امواج تو را پیش می رانند، برو و بار نورت را

 

تحویل بده."

 

                                                                 "دوست حقیقی تو"

 

جمعه بیستم شهریور 1388 توسط ShadI |

"The Birthday of SAXXIFRAGE"

سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط ShadI |

"بهشت"

 

 امروز آزادی داریم اما بدون رستگاری. شاید هم آزادی جز در رستگاری

 

 وجود نداشته باشد. در جامعه برای گمراهی همه راه ها را پیش پای

 

 ما گذاشته اند، تنها راهی که از ما دریغ شده راه حقیقی است.

 

 پروانه ای که بر روی برگ گل نشسته در سکون مطلق به سر می برد،

 

 بال هایش به نحوی جمع شده که انگار یک بال بیشتر ندارد، آدم فکر

 

 می کند مرده است اما اگر دست به سویشان دراز کنی، به سرعت

 

 سیر نور خود را باز میابد. بال های مرا تفکر بسته است اما همین که نور

 

 به من می رسد بی درنگ به حرکت درمی آیم. 

 

 این راست که من گاهی با همه وجودم به سوی شادی رفته ام و رنج

 

 را نادیده گرفته ام، اما معتقدم این بهتر است تا عکس آن.

 

 شجاعت در این نیست که زندگی را همچون جهنم ترسیم کنیم. این

 

 گونه دیدن زندگی و علیرغم همه چیز، امید داشتن به بهشت است.

 

 تنها نور است که می تواند ما را یاری کند. این است که با نوشتن من

 

 غرق در آرامشم. اما این آرامش آرامش اردوگاه است؛ چندان نمی پاید.

 

 شاید بهشت جایی باشد که انسان حضور کامل دارد و دانستن این که

 

 او را نخواهند کشت و داشتن قلبی باز به وسعت آسمان. بهشت شاید

 

 بی دفاع بودن است بدون احساس تهدید.

 

 زندگی من بیشتر یک زندگی معمولی است، با این همه به طور غریبی

 

 مورد تهدید است. همانند ماهی یی هستم که به روی ساحل پرتابش

 

 کرده باشند.

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه پنجم مرداد 1388 توسط ShadI |

از خدا چرا صدا نمی رسد؟

 

  از خدا چرا صدا نمی رسد؟

 

اي ستاره ها، كه از جهان دور، چشمتان به چشم بي فروغ ماست

 

نامي از زمين و بشر شنيده ايد؟ در ميان آبي زلال آسمان

 

 موج دردو خون و آتشي نديده ايد؟

 

 اين غبار محنتي  كه در دل فضاست، اين ديار وحشتي كه در فضاست

 

 اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست، در پي تباهي شماست!

 

 اي ستاره اي كه پيش ديده ي مني! باورت نمي شود كه: در زمين

 

 هر كجا، به هر كه مي رسي خنجري ميان مشت خود نهفته است

 

 پشت هر شكوفه ي تبسمي خار جانگزاي حيله اي شكفته است!

 

 اي ستاره ما سلاممان بهانه است، عشقمان دروغ جاودانه است.

 

 در زمين زبان حق بريده اند، حق زبان تازيانه است.

 

 وانكه با تو صادقانه درد دل كند، هاي هاي گريه ي شبانه است!

 

 اي ستاره باورت نمي شود: در ميان باغ بي ترانه ي زمين

 

 ساقه هاي آشتي شكسته است. لاله هاي سرخ دوستي فسرده است.

 

 غنچه هاي نورس اميد، لب به خنده وانكرده مرده است.

 

 پرچم بلند سرو راستي، سر به خاك غم سپرده است!

 

 آن شقايق شفق كه مي شكفت عصرها ميان موج نور،

 

 دامن از زمين كشيده است. سرخي و كبودي افق، قلب مردم به

 

 خاك و خون تپيده است، دود و آتش به آسمان رسيده است.

 

 اي ستاره اي ستاره ي غريب! از بشر مگوي و از زمين مپرس.

 

 زير نعره ي گلوله هاي آتشين، از صفاي گونه هاي آتشين مپرس.

 

 زير سيلي شكنجه هاي دردناك، از زوال چهره هاي نازنين مپرس.

 

 پيش چشم كودكان بي پناه، از نگاه مادران شرمگين مپرس.

 

 در جهنمي كه از جهان جداست، در جهنمي كه پيش ديده ي خداست!

 

 از لهيب كوره ها و كوه نعش ها، از غريو زنده ها ميان شعله ها

 

 بيش از اين مپرس! بيش از اين مپرس.

 

 اي ستاره اي ستاره ي غريب! ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم پس چرا به

 

 داد ما نمي رسد؟ ما صداي گريه مان به آسمان رسيد،

                                                          

                                                           از خدا صدا چرا نميرسد؟

 

 

چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط ShadI |

"بیهودگی و امید"

  

در آواز ِ من

زنگي بيهوده هست

بيهوده تر از تشنج احتضار

كه در تلاش تاراندن مرگ

با شتابي ديوانه‌وار

باقي‌مانده‌ی زنده‌گي را مصرف مي‌کند

تا مرگ ِ کامل فرارسد.

پس زنگ ِ بلند ِ آواز ِ من

به کمال ِ سکوت مي‌نگرد.

 


از بيم‌ها پناهي جُستم

به شارستاني که از هر شفقت عاری بود و

در پس ِ هر ديوار

کينه‌يي عطشان بود

گوش با آوای پای ره‌گذری ،

ولختيِ هرخنجر

         غلافِ سشنه يي مي جُست

و با هر سينه‌ی ِ مهربان

داغ ِ خونين ِ حسرت بود

تا پناهي از بيم ام باشد.

محرابي نيافتم

تا پناهي از ريشخندٍ ِ اميدم باشد.

سهمي را که از خدا داشتم ديری بود تا مصرف کرده بودم. پس،

صعود ِ روان را از تن ِ خويش نردباني کردم. به‌گشاده‌دستي دست

به مصرف ِ خود گشودم تا چندان که با فراز ِ تيزه فرودآيم خود را

به‌تمامي رها کرده باشم. تا مرا گُساريده باشم تا به قطره‌ی واپسين.

پس، من، مرا صعودافزار شد; سفرتوشه و پای‌ابزار.

من، مرا خورش بود و پوشش بود. به راهي سخت صعب، مرا

بارکش بود به شانه‌های زخمين و پايَکان ِ پُرآبله.

تا به استخوان سودم‌اش.

چندان که چون روح به سرمنزل رسيد از تن هيچ مانده نبود.

لاجرم به تنهايي‌ ِ خود وانهادم‌اش به گونه‌ی ِ مُردارْلاشه‌يي.تا در آن

فراز از هر آنچه جِسرگونه‌يي باشد ميان ِ فرودستي و جان، پيوندی

برجای بنماند.

تن، خسته ماند و رهاشده؛

نردبان ِ صعودی بي‌بازگشت ماند.

جان از شوق ِ فصلي از اين‌دست

خروشي کرد.




یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 توسط ShadI |

"روز و شب"

روز:

 

 

 تو از ماده اي تشكيل يافته اي كه خدا ناميده مي شود.

 

البته تو از اين نكته آگاه نيستي ولي ناآگاهي تو هيچ فرقي

 

به حال موضوع نمي كند. چه آگاه باشي چه ناآگاه، ‌چه خواب

 

باشي چه بيدار، تو الهي هستي. و كسي كه در اين لحظه

 

خواب است مي تواند لحظه اي ديگر از خواب برخيزد. اگر ما

 

بتوانيم قطره اي كوچك را بفهميم از تمام آبهايي كه در همه

 

جا وجود دارد سر در خواهيم آورد. و هر انساني قطره اي از

 

درياي خداست. اگر ما بتوانيم يك انسان را بفهميم...

 

و ساده ترين و نزديك ترين انسان به تو خود تو هستي. آنگاه كه

 

راز برملا شود و دروازه ها به رويت گشوده گردند پي خواهي برد

 

كه تو قطره اي ازهمان واقعيت نهايي هستي كه در كل هستي

 

گسترده است. آنگاه، هيچ مرگ، ترس، زياده خواهي و ميل و

 

آرزويي وجود نخواهد داشت. تو در نهايت آزادي، شادماني و

 

در خير و بركت به سر خواهي برد.

 

شب:

 

 

دوستي چيزي روحاني در خود دارد. عشق، جسماني است

 

اما دوستي، روحاني. و تا زمانيكه عشق تو به دوستي تبديل

 

نشود از آن رنج خواهي برد. به جاي اينكه به شادماني دستیابي،

 

بدبختي بيشتري نصيب تو خواهد شد. اما بدبختي تو برخاسته از

 

انرژي عشق نيست، بلكه به اين علت است كه نتوانسته اي اين

 

انرژي را پالايش كني. در مورد آن چندان هنري به خرج نداده اي.

 

عشق را بديهي نشمرده اي، انگار كه آن هدف و مقصود است.

 

در حاليكه مقصود و هدف نيست. بگذار عشقت به دوستي تبديل

 

شود. بگذار عشق عبادت تو شود. اين ها دو امكان و دو جنبه

 

عشق است. اگر تو با كسي كه به او عشق مي ورزي دوستي

 

كني، مي تواني به افراد بسياري عشق بورزي. آنگاه عشق تو

 

 گسترش مي يابد. دايره عشق تو بزرگ و بزرگتر مي شود. اين

 

يك جنبه عشق است. جنبه ديگر اين است كه وقتي تو به

 

اشخاص بسياري بدون آنكه به آنان دل ببندي عشق بورزي

 

و بگذاري آنها نيز به تو عشق بورزند، عشق تو از جنبه اي

 

ديگر نيز رشد مي كند، اين جنبه عبادت

 

ناميده مي شود. عبادت يعني عشق ورزيدن به كل هستي،

 

دوستي كردن با درختان، تخته سنگها، رودخانه ها، كوهها و

 

ستاره ها. آنگاه كه دوستي به مرحله عبادت برسد،

 

                                                      تو ديندار مي شوي.




پی نوشت:

1. متاسفانه در بند اول از بخش "روز" :"تو از ماده اي تشكيل يافته اي كه خدا


ناميده مي شود." هیج کدام از دوستان منظور مورد نظر رو برداشت نکرده اند.


اما ترجیح می دم در این خصوص توضیح ندم!!!


2. وبلاگ Dr.Aka  افتتاح شد. ایشون بنده رو دعوت به همکاری کردند. اسم من


هم به عنوان نویسنده در این وبلاگ درج شده. پس از تمام دوستان عزیز دعوت


می کنم که از این وبلاگ دیدن کنند.


http://www.my-nest.blogfa.com





 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 توسط ShadI |

" آن باش که هستی و آن شو که توان بودنت هست"


 "تولدت مبارک"   


 آن باش که هستی و آن شو که توان بودنت هست


زندگی شکوهمندی در انتظارت هست تا که آن را زیست کنی.

 

امروز عزیزش بدار، کوتاهتر از آن است عمر آدمی که به فردا

 

حواله شود.

 

دوست بدار هر آنچه را که اختیار در کفت می نهد و دگرگونی 

 

در مقابلت. بگذار زندگی یاورت شود؛ دستت بگیرد، تا بر گشایی،

 

تا پرده برگیری. تا در شگفت آیی، لب به لبخند گشایی،عاشق شوی.

 

بگذار زندگی برانگیزدت، تا جسارت یابی. بگذار تو را در بر گیرد.

 

بگذار شکوه یک صبح آرام و ساده را نشانت دهد. بگذار اعجاز

 

دنیای پیچیده ی درونت را با تو باز نماید.بگذار یاری ات دهد تا

 

که باورهایت را دریابی، خدای اندرون را باز شناسی. بگذار از

 

توان خویش تو را مبهوت کند.

 

زندگی را بگذا ر یاورت شود تا که دریابی؛ او همان است که تو

 

بنا کرده ای و این توان را دارد تا همان شود که تو می خواهی.


                           روزت شگفت و سرخوش باد...

                                                                امروز و هر روز



                              


" لطفا نظرات خود را در پست قبل درج نمایید! با تشکر."

سه شنبه هشتم بهمن 1387 توسط ShadI |

"در سکوت قلبم برایت دعا خواهم کرد... تا ابد"

 

"در سکوت قلبم برایت دعا خواهم کرد... تا ابد."


ما به قله ی کوه رسیده ایم. و در زیر پایمان جنگل ها و دره ها

 

گسترده اند. پس بگذار دمی در کنار یکدیگر بنشینیم و سخن

 

بگوییم. نمی توانیم زیاد اینجا بمانیم زیرا در دوردست قله ی

 

بالاتری می بینم که باید قبل از غروب خورشید به آن برسیم.

ما بر یک مانع سخت غالب شده ایم، البته این کار بدون پریشانی

 

نبود و اعتراف می کنم که من لجباز و انعطاف ناپذیر بوده ام، اما

 

لجبازی های من نتیجه ی قابل پیش بینی چیزی قوی تر از

 

خواسته ی کذایی من است و اعتراف می کنم که گاهی بدون

 

فکر عمل کرده ام. آیا در درون ما چیزی وجود ندارد که در برابر

 

آن عقل تبدیل به سنگ می شود؟

 

من عادت دارم فکر کنم و به راستی هنوز هم فکر می کنم که

 

بعضی از تجربیات ما نمی توانند روی دهند مگر آنکه دو نفر به

 

صورت مشترک و همزمان در آن سهیم باشند.

 

مهم نیست که تجربیات ما چقدر غریب و یگانه اند. بدون تردید

 

آنها عجیب تر یا یگانه تر از دریا و ستاره ها و درخت شکوفه سیب

 

نیستند. عجیب زیرا ما معجزات زمین و زمان را می پذیریم، اما در

 

همان حال مایل نیستیم، به معجزاتی که در روحمان رخ می دهند

 

ایمان آوریم.

 

ما نه می توانیم نه می خواهیم لبه ی محراب را لمس کنیم مگر

 

با دست هایی که با آتش تزکیه شده اند.

 

وقتی ما به چیزی عشق می ورزیم، عشق هدف ما می شود نه

 

وسیله ای برای رسیدن به هدف دیگر. و اگر در برابر بزرگی، حرمت

 

و انقیاد نشان می دهیم، به این علت است که تسلیم شدن را والا

و احترام را پاداش می دانیم.

 

دوردست ترین مسائل، شایسته ترین و با ارزش ترین موضوع هایی

 

هستند که اشتیاق و آرزوی ما معطوف به آنهاست.

 

ما نمی توانیم بدون آنچه قدرت، رمز و راز و عجایب روحمان را آشکار

 

می سازد، کاری انجام بدهیم. از این گذشته، ما قادر به یافتن

 

 

شادی های خردمندانه در ساده ترین ظهورات روح هستیم. در یک

 

گل کوچک، تمام شکوه و زیبایی بهار را می یابیم و در چشم های

 

یک بچه ی شیر خوار، تمام امید و آرزوی بشریت را.

 

چه انگیزه ای برای آشکار ساختن یکی از رازهای روحمان داریم، جز

 

لذت آشکار نمودن آن راز؟ چه انگیزه ای می تواند برای ایستادن در

 

برابر در های این معبد وچود داشته باشد جز شکوه ایستادن؟ چه

 

انگیزه ای سبب می شود یک پرنده ناگهان آواز بخواند؟

           

            "برای یک روح تنها فقط آرزوهای محدود وجود دارد. "


من تمام روزها را به دعا خواهم گذراند. برایت در سکوت قلبم دعا

 

می کنم. برای هر دو نفرمان...

                                                      

                                        "دوست حقیقی تو"                          

 


چهارشنبه دوم بهمن 1387 توسط ShadI |

"زندگی به من اجازه داده در برابر سریر سفید بایستم"

 

"زندگی به من اجازه داده در برابر سریر سفید بایستم"

 

همیشه بین اذهان یک مناظره و یک تقابل افکار وجود دارد. که هر دو

در ورای آگاهی حسی ما قرار دارند و هیچ کس نمی تواند آن تقابل

و مناظره را از اذهان وافکار کسانی که متعلق به سرزمینی مشابه

هستند پاک کند."  

 

در این عبارت زیبا، حقیقتی اساسی وجود دارد که پیش از این از طریق

نوعی تلقین ذهنی برایم مشخص بود، اما حالا به وسیله ی تجربه ی

شخصی آشکار شده است. من اخیراً پیوندی محکم، با دوام، عجیب و

متفاوت از همه ی پیوندها از نظر ماهیت و ویژگی ایجاد کرده ام. پیوندی

که نمی توان آنرا با پیوندهای خانوادگی مقایسه کرد، پیوندی که به

راستی استوارتر، محکم تر و دائمی تر از رشته های اخلاقی است.

 

هیچ یک از رشته های این پیوند توسط روزها و شب ها بافته نشده اند

که زمان را اندازه گیری می کنند و فاصله را متفرق می سازند، فاصله ای

که گهواره را از گور جدا می کند. هیچ یک از این رشته ها توسط علایق

گذشته یا آرزوهای آینده بافته نشده اند. زیرا این رشته بین دو نفری

است که نه توسط گذشته و حال به هم پیوند خورده اند و نه توسط

آینده به هم پیوند می خورند.

در چنین احساسی درد و جراحتی سخت است که هیچ گاه ناپدید

نمی شود اما برای ما عزیز است و
حاضر به مبادله ی آن نیستیم.

حتی اگر امکانش را داشته باشیم، حاضر نیستیم برای هیچ افتخار

یا لذت ملموس یا خیالی ای آن را معاوضه کنیم.

 

 برای تو...

 

دوست من: از تو استغاثه می کنم که برایم بنویسی. می خواهم آزادانه، 

 

رها با روحی پران که بر فراز راه های بشری پرواز می کند، برایم بنویسی.

 

من و تو چیزهای زیادی درباره ی مردم می دانیم. درباره ی علائقی که 

 

آنها را  به هم پیوند می دهدو حقایقی که آنها را از هم جدا می سازد.

 

آیا ما نباید برای لحظه ای کوتاه هم که شده  آن راه ها ی کهنه و مبتذل

 

را کنار بگذاریم و زمانی برای خیره شدن به قلمرویی که ورای شب ، روز،

 

زمان و ابدیت است درنگ کنیم؟

                                                                               "دوست حقیقی تو"

 

سه شنبه پنجم آذر 1387 توسط ShadI |

حسادت ، شکایت ، آزادی

 حسادت ، شکایت ، آزادی

 

 در حسادت سه فرد وجود ندارد. حتی دو فرد هم وجود

 

ندارد. ناگهان تنها یک فرد در معرض تمام جنونش قرار

 

می گیرد: من تو را دوست دارم ، پس تو به من مدیون

 

هستی. من تو را دوست دارم ، پس من به تو وابسته

 

هستم و می خواهم که دیگر وابسته نباشم. می خواهم

 

که تو به این وابستگی متقابلاً پاسخ دهی و غیره. سخنرانی ِ

 

حسادت بی پایان است. خودش خودش را تغذیه می کند و

 

به دنبال هیچ پاسخی نیست. وانگهی هیچ پاسخی را تحمل

 

نمی کند. فرفره، مارپیچ، جهنم...

 

 

حس می کردم تو با تمام دنیا زندگی می کنی جز با من. کودک

 

درون من پا بر زمین می کوبید و دردش را با ارزش جلوه می داد.

 

بله متوجه شدم که تو به این چیزها گوش نمی کردی و متوجه

 

شدم که حق داشتی که هیچ گوش ندهی:سخنرانی گلایه

 

ناشنیدنی است. در آن اثری از عشق نیست. گلایه سر و صدایی

 

بیش نیست، تکراری است خشم آلود. من، من، من و باز هم من...



این را خوب می دانم: در مورد بقیه ی آدم ها، حسادت در تمام

 

طول زندگی  شان به گونه ای خستگی ناپذیر حکومت می کند.

 

خنده ی تو در برابر شکایت های من به رفع آن سرعت بخشید.

 

 

این نبوغ خنده ی تو بود که به طور مستقیم در قلب کودک

 

فرمانروا فرو رفت. آزادی خالص تو بود که ناگهان تمام راه ها را

بر من گشود.

 

سه شنبه هفتم آبان 1387 توسط ShadI |

" شادی عزیزم تولدت مبارک "

 

" می دانم تو هدیه ای هستی "

 

می دانم تو هدیه ای هستی

برای سال ها رنج و عذاب من

برای این که دل به لذات حقیرمادی نبستم

برای اینکه هرگز به عاشقی نگفتم

" تو تنها عشق منی "

تو فرشته ی جاودان من خواهی بود.

 

 

تقدیم با بهترین آرزوها :

 "  تولدت مبارک  "

ارادتمندت :

                               Dr Aka

یکشنبه هفتم مهر 1387 توسط ShadI |

HAPPY BIRTHDAY

HAPPY BIRTHDAY

 

 

 

شادمانم

 

از اینکه هستم و نیستم

 

از آنچه که هست و نیست

 

و شادمانم

 

از اینکه تو در کنارم هستی و نیستی

 

کم کم معنای دوستی را یاد می گیرم

 

 

 

سلام به تمام دوستای عزیزم.

 

وبلاگ 1 ساله شد.

 

راستش تولد وبلاگ بهونهً خوبی بودش واسه اینکه

 

از همتون تشکر کنم که این مدت رو همراه من بودید

 

و بگم حضور تک تک شما برای من  ارزشمنده .

 

از اینکه تنهام نمی گذارید خیلی ممنونم. به امید

 

 

روزهای  قشنگ و به یاد ماندنی در کنار هم ...

 

 

و تشکر ویژه از  Dr : از شما خیلییی ممنونم

 

 

 که برای به دست آوردن این دوستان به من

 

 

کمک کردید . و همین طور بابت پستهای

 

 

فوق العاده قشنگی که به وب هدیه دادید.

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

یکشنبه بیستم مرداد 1387 توسط ShadI |

"ما همه آفتابگردانیم"

 "ما همه آفتابگردانیم"

 

 

گل آفتابگردان رو به نور می چرخید وآدمی رو به خدا. ما همه

 

آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر

 

آفتابگردان نیست. آفتابگردان کاشف معدن صبح است. و با سیاهی

 

نسبت ندارد. این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش

 

می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود

 

و دایره ای داغ در دلش می سوخت.

 

 او به من گفت: " وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد،مطمئن

 

 است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ وقت

 

چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را با خدا

 

اشتباه می گیرد. آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند.

 

او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه ی

 

زندگی اش را وقف نور می کند. در نور به دنیا می آید و در نور می میرد.

 

نور می خورد و نور می زاید. دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. او با

 

آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان می

 

-میرد؛ بدون خدا، انسان."

 

آفتابگردان گفت: " روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر

 

آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر "تویی" نمی

 

- ماند. و گفت: من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله هایت

 

 راچگونه پر می کنی؟"

 

 آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان

 

ناتمام ماند. زیرا که او در آفتاب غرق شده بود.

 

جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود.

 

خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت: " نام

 

آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را

 

به یاد خدا خواهد انداخت؟"

 

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم... 

 

  

 

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 توسط ShadI |

"خدا ، تو ، من "

"خدا ، تو ، من "

 

خدا: فقط خدا می تواند بی آن که خسته و نا توان شود ، در زندگی

ِبرهنه حضور داشته باشد . بی آن که حضورش در یک خواب ، یک فکر  

یا یک آرزو ضعیف گردد . تنها خدا می تواند بدون نگرانی از خود ، بی

-وقفه نگران زندگی باشد . زندگی ای که به طور شگفت انگیزی ، با

گذر لحظات ازبین می رود . خدا نام آن مکانی است که هیچ وقت

به خاطر بی توجهی ، تیره نمی گردد . خدا نام آن فانوسی است که

بر کرانه ی دریا قرار دارد . و شاید که آن مکان خالی است ، شاید که

آن فانوس از ازل متروک است . اما هیچ اهمیتی ندارد . باید طوری

رفتار کنیم که انگار کسی از آن مکان نگهداری می کند ، انگار کسی

در آن فانوس زندگی می کند . باید به خدا بر روی صخره اش کمک

کنیم. باید هر یک از چهره ها ، امواج ، آسمان ها را به نام بخوانیم

و هیچ یک را فراموش نکنیم .

 

تو : اصلاً نمی توانم تصور کنم که تو را از دست بدهم . اگر تو را از

دست بدهم مطمئناً این ذره ی ناچیز شادی را نیز از دست می دهم

شادی ای که برای نفس کشیدن لازم است . و مطمئناً من این شادی

را از دست خواهم داد : چرا که نه؟ برای آنکه این حالت را برایت شرح

دهم باید درباره اش مثل یک بیماری صحبت کنم : حرارت رویا چند

درجه پایین می آید . نبض روح نا محسوس و نا محسوس تر می شود .

فکر می میرد . و بعد تنها همین زندگی ظاهری باقی می ماند . این

زندگی که هیچ وقت برای هیچ کس زندگی نیست . یک بیماری ِویروسی

که روح را مبتلا می کند . فقدانِ ایمان ، نه فقدان ایمان به خدا بلکه

فقدان ایمان به خودم ، فقدان ایمان ، مثل فقدان قند یا فقدان

گلبول قرمز .

 

من : با آن که قلبم به آسیب پذیری یک سبد توت فرنگی است ،

همواره سبکی موزون روزها را چشیده ام . سبکی که نام دیگر خلوص

است . در دوران کودکی با اخم نگریستن به سقف اتاق یا گوشه ی

پیاده رو ، خیلی بیشتر از کتاب های خردمندانه ای که بعداً خواندم ،

چیزهایی در باره ی جهنم به من آموخت . جهنم این زندگی است .

این زندگی وقتی که دوستش نداشته باشیم . زندگی بی عشق ، زندگی

-ای است متروکه ، خیلی متروکه تر از یک جنازه .

 

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 توسط ShadI |

"شادی بی دلیل"

" شادی بی دلیل "

 

گاهی مرا سرزنش می کنند که چرا فقط زیبایی های زندگی را نقاشی

 

می کنم !! قلم من ترازویی که با وزنه ای به اندازۀ یک مژه سیاه رنگ ،

 

کوچکترین وزنه ها را وزن می کند یا کوچکترین روزنۀ امید را با

 

ذره بین نشان می دهد؟

 

اگر من نوشته هایم را نورانی کرده ام ، برای آن است که دیگری را به 

 

اعماق تاریکی فرو نبرم. این نور همه جا نشانۀ احترام به کسی است

 

که نوشته هایم را می خواند.

 

اشتباه من در آن نیست که خیلی در بارۀ عشق حرف می زنم؛ بلکه در

 

آن است که راجع به آن با روشی غیر دقیق سخن می گویم. زیرا فکر

 

می کنم هوش همیشه دنبال دوست داشتن چیزی است ، غایت هر

 

انسان ، یگانه شدن با آسمانی پر ستاره است.

 

برف چون هزاران کلمۀ عاشقانه است که نثار ما می شود . گل سرخ

 

سخنانی آتشین است که خاموش می شوند و آن کسی که موفق به

 

رازگشایی از آن ها می شود، باید دقتی سرگیجه آور داشته باشد.

 

من به جستجوی عشق تا جهنم می روم. شما می توانید درک کنید

 

که پیرامون این روشنایی چقدر باید تاریک باشد تا من شیفتۀ آبی

 

یک گل ادریسی شوم.

 

هنگامی که کودک بودم، دورو برم همه جا شب بود، اما از سیاهی

 

جهان گاه گاهی شعاعی از نور عبور می کرد برای این که در این

 

تاریکی فرو نروم. همچون دیوانه ای به آن می چسبیدم.

 

از ترس اینکه دیوانه شوم، نزدیک بود دیوانه شوم، چرا که در زندگی

 

من عناصری از قصه وجود داشت ... من مادربزرگی داشتم که از

 

خراش گل سرخ مرده بود .                    

 

 

می توانم به شما اطمینان دهم یک گلبرگ گل سرخ آنقدر محکم

 

است که از فرو رفتن کسی در تباهی جلوگیری کند.

 

 

 

 

 

جمعه بیست و سوم فروردین 1387 توسط ShadI |

سال نو مبارک                                      

خدایا تو را قسم به برکت گندمزار

مرا در این سال به گونه ای بساز   

شکل بده ، بتراش ، تا برای صلح بکوشم

هر کجا نفرت است عشق باشم                                          

هر کجا کینه است عفو باشم                                             

هر کجا یأس است امید باشم                                          

و هر کجا غم است شادی باشم

 

چشم در راه کسی هستم ، کوله بارش بر دوش

 آفتابش در دست ، خنده بر لب ، گل به دامن

 پیروز ، کوله بارش سرشار از عشق و امید ، آفتابش نوروز

با سلامش شادی ، در کلامش لبخند ، از نفس هایش گل

می بارد ، با قدم هایش گل می کارد ، مهربان ، زیبا ،دوست

روح هستی با اوست ، قصه سادست معما مشمار

 چشم در راه بهارم آری ...  چشم در راه بهار

 عید همه ی دوستای مهربون و گل خودم مبارک. ایشالا

که سال خوب خوش همراه با سلامتی خودتون و تمام

عزیزانتون داشته باشید                                                     

 

                                         

                                                    

 

                    

 

          

                                                                                                                                                                    

                                        

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 توسط ShadI |

" نانا جون و مانا جونم "

 " نانا و مانا "

سلام به همه دوستای مهربونم

امروز می خوام 2 تااز دوستای خوشگلمو بهتون

 معرفی کنم که خییییلی شیرین و دوست

 داشتنی هستن 

اسم این دوستای کوچولوی من هست

نانا و مانا ... نانا خانم کوچولو و آقا مانا 

یه پسر و دختر بامزه که خیلی هم با هم رفیقن

اینم عکساشون ... خیلی دوست دارم بدونم نظر

 شما در مورد این فینگیلی ها چیه


 


یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 توسط ShadI |

"HAPPY VALENTANE DAY"

 

 “ HAPPY VALENTINE DAY ”

 

 سلام . امیدوارم همگی خوب باشید . این روز قشنگ رو به

همتون تبریک می گم . ایشالا که در کنار عشقتون بهتون

خوش بگذ ره        

 

 تن تو را یکسره رام و پر برای من ساخته اند . دستم را

که بر آن می سرانم ، در هر گوشه ای  کبوتری می بینم

 به جستجوی من ؛ گویی ، عشق من ، تن تو را از گل

ساخته اند برای دستان کوزه گر من .  زانوانت ، کمرت

گم کرده ای دارند از من . از زمینی تشنه که دست از

آن بریده اند . از یک شکل ؛ و ما با هم کاملیم ، چون

یک رودخانه ، چون تک دانه ای شن           

 

با عشق تقدیم به Dr.Aka ی عزیزم

و همه ی شما دوستان عزیز

 

 

      

پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 توسط ShadI |

"تولدت مبارک عزیزم"

 

تور ا به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می  دارم. تو

را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام... برای خاطر

 عطر نان گرم... آب شدن دانه های برف و برای خاطر نخستین

 گلها. تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم.  تو را به جای

 تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم 

 تولدت مبارک  Dr Aka جونم

خودت می دونی که چقققدردوست دارم

امیدوارم همیشه شاد.سلامت و در کنارم باشی                       

 

یکشنبه هفتم بهمن 1386 توسط ShadI |

"عشق"

عشق

 در آن هنگام میترا به او گفت: درباره ی عشق با ما سخن بگو!

آ نگاه او گفت: اگر عشق با شما سخن بگوید او را باور کنید. هر چند

صدایش رویاهایتان را آشفته سازد. زیرا هر گاه رهایتان کند به صلیبتان

 می کشد و همان دم که شما را رشد دهد شاخه های خشکتان را هرس

 می کند وهمان دم که به سوی بلندترین درخت زندگی تان می خزد و

شاخه های لرزان نازکش را در برابرخورشید در آغوش می گیرد به

 ریشه های چسبیده در خاک  نیز می خزد و آن را در آرامش شب به

 اهتزاز در می آورد. عشق شما راهمچون یک دسته ی گندم در آغوش

می کشد. آنگاه شما را می کوبد تا از پوست در آیید  و عریان شوید و در

غربال می کشد تا رهایی یابید و آسیابتان می کند تا مانند برف سفید شوید

 و با اشکهایتان خمیرتان می کند تا نرم گردید آنگاه شما را به آتش مقدس

 خویش می سپارد تا نان مقدس و آسمانی شوید عشق این کارها را با شما

 می کند تا اسرار دل هایتان را درک کنید و با این ادراک پاره ای از قلب

ِ زندگی گردید. اما اگر بیمناک باشید و تلاشتان در عشق تنها برای آسایش

 و لذت محدود باشد پس بهتر است که برهنگی تان را بپوشانید

و از خرمن گاه عشق بیرون آیید و وارد جهانی شوید تا همچنان بخندید اما

 نه باهمه ی خنده هایتان! و بگریید اما نه با همه ی اشکهایتان! عشق

 چیزی جز خودش نمی دهد و چیزی جز خود نمی ستاند. عشق چیزی ندارد

 و نمی خواهد از آن ِ دیگری باشد زیرا به خود بسنده است ... اما چون

عاشق شوید خواسته های ویژه باید داشته باشید... خواسته هایتان چنین باید

 باشد: آب شوید و همچون جویباری جوشان بر گوش ِ شب نغمه سر دهید

 و در آخرین پیچش مهر از اندازه خبر دهید. ادراک حقیقی شما در سودای

 دل عاشقانه زخم می زند و خونتان با خرسندی سرازیر می گردد. با قلبی

 بال دار درهنگام سحربیدار می شوید و برای روز عاشقی سپاس گویید... به

هنگام نیمروز آسوده باشید و با خویشتن مناجات کنید و شامگاه برای

 معشوق از ته دل نیایش کنید وسروده ی ستایش را بر لب هایتان نقش بندید

 و بخوابید

 جبران خلیل جبران

 

یکشنبه دوم دی 1386 توسط ShadI |

"شب در جزیره"

شب در جزیره

تمامی شب را با تو سر کرده ام

کناره ی دریا ... در جزیره

وحشی و گوارا بودی میان خلسه و خواب

میان آتش و آب

 

شاید بسیار دیر هنگام

خواب هایمان به هم آمیخت

بر فراز و یا در اعماق

بر فراز چون شاخه هایی که به یک باد می جنبند

و در اعماق چون ریشه های سرخی که به هم می پیوندند

 

شاید خواب های تو

از من برخاستند

و از میان دریای تاریک

به جستجوی من آمدند

همچون گذشته

زمانی که تو وجود نداشتی

بی آنکه تو را ببینم

در کنارت پارو می زدم

و چشمان تو

در پی آنچه که امروز می جویند

- نان . شراب . عشق و خشم -

در تو پر می شوم

زیرا تو جامی هستی

در انتظار هدیه های زندگی من

 

شب را با تو سر کرده ام

تمامی شب را

زمانی که زمین تاریک می شود

با زندگانش و مرده گانش

و چون بیدار می شوم ناگهان

در میان سایه ها

بازویم بر کمرگاهت حلقه می شود

نه شب نه خواب توانسته جدایمان سازد

 

شب را با تو سر کرده ام

و چون بیدار می شوم دهان تو

از رویاهایت سر می کشد

تا طعم زمین

آب دریا ... خزه ی دریایی

و ژرفای زندگی تو را به من می بخشد

و بوسه ات را می ستانم

نم سپیده دمان بر آن

گویی از دریای پیرامون من

سر بر کرده است

 

 پابلو نرودا

یکشنبه یازدهم آذر 1386 توسط ShadI |

"لیلی پروانه ی خدا"

   قسمت هشتم: لیلی پروانه ی خدا

   تقدیم به پلنگِ بی وفای ِ من

 شمع بود اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود. شمعی که کوچک

 بود و کم... برای سوختن پروانه بس بود. مردم گفتند: شمع عشق است

و پروانه عاشق

و زمین پر از شمع و پروانه شد. پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند

خدا گفت: شمعی باید دور. شمعی که نسوزد. شمعی که بماند. پروانه ای که

 به شمع نزدیک می سوزد عاشق نیست

شب بود. خدا شمع روشن کرد. شمع ِ خدا ماه بود. شمع ِ خدا دور بود. شمع  

خدا پروانه می خواست. لیلی پروانه اش شد

بال ِ پروانه های کوچک زود می سوزد زیرا شمع ها زیادی نزدیک اند

بال ِ لیلی هرگز نمی سوزد. لیلی پروانه ی شمع ِ خداست

شمع ِ خدا ماه است. ماه روشن است. اما نمی سوزاند

لیلی تا ابد زیر ِ خنکای ِ شمع ِ خدا می رقصد

 

ادامه دارد...

 

شنبه نوزدهم آبان 1386 توسط ShadI |

"فراتر از رویاهای خویش به پرواز در خواهی آمد"

 فراتر از رویاهای خویش به پرواز در خواهی آمد

این پست رو واسه تو نوشتم که امروز از آرزوهات واسم

 گفتی

تو می توانی تمام آن چیزها باشی که رویایی در دلت بود

رها ساز خود را از آنچه مانع می شود آنی بشوی که می خواهی. از همه ی

 تردیدها که به توان خود و به رویاهای ارزشمند خود داری و از این توهم که

 آنها را فراچنگ نمی توانی آورد یا که آنها خواسته های راستین تو نیستند

خود را رها کن از همه ی گذشته ها. زیبایی های دیروزهمچنان ازآن تواند

در خاطره هایت اما آنچه را می خواهی از یاد بری فراموش خواهی کرد که

 تا فردا تنها طلوعی بیش نمانده است از تصورافسوس و گناه خود را رها ساز

 و عهد کن که امروز را به کمال ِ توان ِ خود سرشار زیست کنی

از بند خواسته های دیگران خود را رها کن و هرگز شرمسار و سر افکنده

مباش که به معیارایشان زندگی نکرده ای . اهمیت هیچکس برای تو بیش از تو

 نیست به محور احساس خویش زندگی کن که بهترین و سزاوارترین همین

است وآنگاه دیگران به حرمت شرافت و امانت تو سر فرود آوردند به تحسین

رها ساز خود را که تنها خود باشی... وبدینسان فراتر از رویاهای خویش به

 پروازدر خواهی آمد 

                                                              ... ادموند او نیل...

 

 

سه شنبه هشتم آبان 1386 توسط ShadI |

"لیلی نام دیگر آزادی"

قسمت هفتم: لیلی نام دیگر آزادی

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر آفرید

آدم بود که زنجیر را ساخت!! شیطان کمکش کرد

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیراما  

بهشت است

امتحان آدم همین جا بود. دست های شیطان از زنجیر پر بود

خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما

عشق است

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر

او گذاشت

شیطان آدم را در زنجیر می خواست

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست

لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون

زنجیرش را پاره کند.

 لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند زیرا

لیلی نام دیگر آزادی است

 

( ادامه دارد ... )

دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 توسط ShadI |

"MerC "

سلام به دوستای خوب و مهربون خودم که

به من خیییلیییی لطف دارن... از همتون بابت

محبت هاتون ممنونم. حسابی منو غافلگیر کردین

                          

اما شما  Dr

باور کن نمی دو نم چی باید بگم

فقط ازت ممنونم... خییییللللییی زیااااااا... ددددددد

 

این متن روتقدیم می کنم به همه ی شما

چه بگویم درباره ی انسانی که خداوند او میان دو عشق گرفتار

آمده است؟ یکی از آنها رویای او را به بیداری می کشاند و دیگری

بیداری او را به رویا بدل می کند... چه بگویم از انسا نی که

 پروردگارش میان دو نور جای گرفته است؟؟ آیا او شاد است یا

غمگین؟ آیا او غریبه ای در این جهان نیست؟ آیا کسی می تواند در

اندوه ما شادی ببیند و در شادی غم بیابد؟؟؟

 

 Dr این قسمت هم برای شماست 

هدیه ی کوچیکی که می تونم بهت تقدیم کنم

 

 

ما در همه زندگی می کنیم

و همه در ما زنده اند

در قلب هر انسانی شاعری ست

و در قلب هر انسانی گنهکاری

قلب تو شاعری ست

و قلب من گنهکاری که شعر را نمی فهمد

یکشنبه پانزدهم مهر 1386 توسط ShadI |

" لیلی رفتن است "

قسمت ششم: لیلی رفتن است

خدا گفت: لیلی یک ماجراست. ماجرایی آکنده از من 

ماجرایی که باید بسازیش

شیطان گفت: تنها یک اتفاق است بنشین تا بیفتد

آنان که حرف شیطان را باور کردند نشستند

و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد

مجنون اما بلند شد. رفت تا لیلی را بسازد

خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو

 تولدی به دست خویشتن 

شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش

خدا گفت: لیلی رفتن است. عبور است و رد شدن

شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود

خدا گفت: لیلی جستجو ست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن

شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک

خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست

شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست

و... و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی

لیلی های نزدیک لحظه ای

خدا گفت: لیلی زندگی است. زیستنی از نوع دیگر

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود

مجنون زیستی از نوعی دیگر را بر گزید

و می دانست که : "  لیلی تا ابد طول می کشد "

(... ادامه دارد)

یکشنبه یکم مهر 1386 توسط ShadI |

" HAPPY BEST FRIENDS WEEK "

    HAPPY BEST FRIENDS WEEK

می خواهم بدانی این را که

اگر از پنجره به ماه بلورین   شاخِِه ی سرخ   پاییز کند گذر بنگرم

اگر در کنار آتش دست بر خاکستر نرم... بر تن پر چروک هیزم سوخته زنم

همه چیز مرا به سوی تو می آورد

گویی هر آنچه که هست   رایحه... روشنی و رنگ 

قایق های خردی اند راهی جزیره های تو که چشم به راه منند

اگر طوفان بیرق هایی را که از میان زندگیم می گذرند

بیهوده و دیوانه بخوانی و سر آن داشته باشی که مرا در ساحل قلبم

آنجا که ریشه در آن دوانده ام رها کنی ... به یاد داشته باش

یک روز... در لحظه ای دست هایم را بلند خواهم کرد

ریشه هایم را به دوش خواهم کشید در جستجوی زمینی دیگر

 

اما اگر روزی... ساعتی احساس کنی که حلاوت جاودانی ات را

برای من ساخته اند

اگر روزی گلی بر لبانت بروید در جستجوی من

آه ... عشق من ... زیبای خود من

در من تمام شعله ها زبانه خواهد کشید

زیرا در درونم نه چیزی فسرده است و نه چیزی خاموش شده است   

عشق من حیات از عشق تو می گیرد محبوبم

و تا روزی که تو زنده ای در دستان تو خواهد بود

بی اینکه از عشق تو جدا شود 

                      

                

چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط ShadI |

" شیطان از انتشار لیلی می ترسید"

قسمت پنجم: شیطان از انتشار لیلی

می ترسید

خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن

 شیطان غرور داشت. سجده نکرد

شیطان گفت: من از آتشم و لیلی از گل است

خدا گفت: سجده کن زیرا که من چنین می خواهم

شیطان سجده نکرد. سر کشی کرد و رانده شد‌ و کینه ی

لیلی را به دل گرفت

شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز

حیات فرصت خواست. خدا مهلتش داد

اما گفت: نمی توانی ... هرگز نمی توانی 

 لیلی دُردانه ی من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من

گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالا تر می رود 

و می کوشد بال لیلی را زخمی کند

عمری ست شیطان گرداگرد لیلی می گردد

دست هایش پر از حقارت و وسوسه است

او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه ی بودنش تنها همین است

می خواهد قصه ی لیلی را به بیراهه کشد

نام لیلی رنج شیطان است

شیطان از انتشار لیلی می ترسد

        " لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد" 

 

(... ادامه دارد)

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 توسط ShadI |

Pavarotti خداحافظ

 

Pavarotti خداحافظ

و اکنون این امروز است دیروز رفت... در هاله ای ازغبار وچشم 

خواب آلود... و فردا با جای پای سبز در راه است. هیچ کس نمی تواند

 رودخانه ی دستهایش... چشم هایش را بر ما ببندد

آن گاه که خواب آلوده اند

آسمان بال هایش را بر او خواهد کشید ومن به خاطر او... دریا... آسمان

و زمان و کلامش آواز خواهم خواند

این عکس متعلق به هنرمند بزرگ پاواروتی هستش که متأسفانه تو

همین هفته ای که پشت سر گذاشتیم درگذشت... اون بزرگترین خواننده ی

 سبک اپرا در جهان بود و در سن ۷۱ سالگی در شهر مودنا واقع در ایتالیا

درگذشت

 

اینارو واسه این نوشتم که  به جز شعر و متن های ادبی از وقتی که

سنم خیلی کم بود دیوووووونه ی موسیقی بودم وهستم وبه نظرم این

هنر فوق العاده ست و ارزش زیادی داره... خیلی بیشتراز اون چیزی

 که ما واسش احترام قائلیم  

 

چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 توسط ShadI |

" لیلی نام تمام دختران زمین است "

قسمت چهارم: لیلی نام تمام دختران

زمین است

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد

از خود در او دمید و لیلی پیش از اینکه با خبر شود عاشق شد

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد

 زیرا خدا در او دمیده است

و هر که خدا دراو بدمد عاشق می شود

لیلی نام تمام دختران زمین است: نام دیگر انسان

خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید

آزمونتان تنها همین است: عشق

و هر که عاشق تر آمد نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید... نزدیک تر

عشق کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید

و لیلی کمند خدا را گرفت

خدا گفت: عشق فرصت گفتگواست. گفتگو با من. با من گفتگو کنید

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد

خدا گفت: عشق... همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نورمی کند

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند

 

(... ادامه دارد)

 

یکشنبه هجدهم شهریور 1386 توسط ShadI |

" غول ها و فرزندشان "

                      غول ها و فرزندشان

این متنی که نوشتم بخشی از کتابی هستش که امروز

 داشتم میخوندم... به نظرم خیلی ناب اومد... حیفم اومد

 که شما نخونیدش

...

کودک را غولی بزرگ کرده است. دراین کار هیچ چیز خارق العاده ای

وجود ندارد. از اول دنیا تمام بچه ها توسط غول ها بزرگ شده اند. غول

 او را از شکمش خارج کرده و به گوشت صورتی گونه هایش می چسباند

و از سر تا پا با اسم های دلنشین در هم می پیچد: گربه کوچولوی من... ماه

 قشنگم... کوچولوی من... گوشت و خونم

بچه را برای مدتی طولا نی به همین حال نگه می دارد واو را به حرف های

عاشقانه آغشته می کند. درخشان مثل برف در آفتاب

پدر چند دقیقه بعد رسیده است. پدرها اینطوری اند. همیشه با تأخیر

اول...غول هایی هستند و بچه ای که گرما گرم از وجودشان بیرون می آید

غول های مادر با غول های دیگری زندگی می کنند. اما کسی آنها را نمی بیند

مگر در ردیف دوم... در سایه. جلساتی در اداره دارند. ماشین هایشان را

می شویند و روزنامه می خوانند. سردرگم بچه را از دور نگاه می کنند. وقتی

که دو- سه ساله می شود می گویند: " بچه در این سن جالب می شود. "

 وابستگی به آدم هایی که به مدت دو یا سه سال اصلا ً برایشان جالب نیستند

خیلی نگران کننده است. اما برای غول های مادر همه چیز متفاوت است

کودک از لحظه تولد مرکز افکار و نگرانی ها و رویاهایشان می شود

غول های مادر در سایه طاقت نمی آورند. ماه ها و سال ها را نمی شمارند

منتظر این نیستند که کودک اولین کلمات را من ومن کند تا تصویب کنند که

بله... بالاخره بچه سرگرم کننده و جالب شد. غول های مادر چیزی پرشورتر

از یک تکه ی کوچک و چسبناک و چروک و گرسنه نمی شناسند...غولهای

مادر از اول دنیا و حتی از کمی قبل تر اینجا بوده اند.

                           " خداوند آنها را مقدس بدارد "   

 

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 توسط ShadI |

"لیلی زیر درخت انار"

قسمت سوم: لیلی زیر درخت انار

 لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد... گل داد... سرخ سرخ

گل ها انار شد.... داغ داغ... هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند

دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند.  انار ترک

برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید

 لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید... مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت:  " راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد " 

 

"... ادامه دارد"

جمعه نهم شهریور 1386 توسط ShadI |

Dr.Aka

                   Dr.Aka

سلام

این پست رو واسه تشکر از کسی نوشتم که زندگیمو مدیونش هستم

Dr.Aka فقط خدا می دونه که تو واسه من چیکارا کردی

هیچ کس مثل تونمی تونست... شک نکن

 

قلبی که تو ساختی. قلبی که تو هنوز می سازی. قلبی که تو هنوز با

دستهایت شکل می دهی. با صدایت آرام می کنی. با خنده ات روشن 

می سازی... اینجاست

دوستت دارم: چیزی جز این نمی توانم بنویسم. چیزی جز این جمله

برای نوشتن نمی یابم. تو نوشتن آن را به من آموختی. تو صحیح

بیان کردن آن را به من آموختی. صحیح بیان کردنش را. با تامل بسیار

هر کلمه جداگانه. به درازای چند قرن. با همان کندی دوست داشتنی

دوستت دارم. این پر رمزو رازترین کلام است. تنها کلامی که سزاوار

است تا در طول قرن ها تعبیر شود. وقتی بیان می شود... وقتی صحیح

بیان می شود... تمامی لطافتش را اهدا می کند. وقتی صحیح بیان می شود

در سکوت... در حرف آخر" م" تقریباَ شنیده نمی شود. بال می گشاید و

پرواز می کند. محال است این جمله را به زمان گذشته بنویسم... محال است

 

داستان من وتو

ساکت و ساده و سبک بود قاصدکی که داشت می رفت. فرشته ای به او رسید

و چیزی گفت. قاصدک بی تاب شد وهزار بار چرخید و چرخید و چرخید

قاصدک رو به فرشته کرد و گفت: اما شانه های من ظریف است. زیر باراین

خبر می شکند. من نازک تر از آنم که پیامی اینچنین بزرگ را با خود ببرم 

فرشته گفت: درست است. آنچه تو باید بر دوش بکشی نا ممکن است و

 سنگین حتی برای کوه ! اما تو می توانی. زیرا قرار است بی قرار باشی

فرشته گفت: فراموش نکن. نام تو قاصدک است و هر قاصدک یک پیامبر

 

 

سه شنبه ششم شهریور 1386 توسط ShadI |

"وباز بیاغاز"

نهفته در بسیاری بهترین های زندگی یکی نیز چنین است

                                                             باز بیاغاز

در خویشتن باز نگر و شادمانه ترین روزت را در نظر آور

                                               و لحظه های گرم احساس قدرت را

کوله بار سنگین سال های گذشته را به زمین گذار

                   سختیهای روزگاران پیشین و گریه های دیروز

به فردا گوش فرا دار که رسیدن روزهای نو را نوید می دهد

                                و ایمانی که با تو می گوید... باز بیاغاز 

 

عرض تبریک

 روز جوان رو به همتون تبریک می گم.امیدوارم

همیشه پر از انرژی و شور باشید

جمعه دوم شهریور 1386 توسط ShadI |

"لیلی تشنه تر شد"

  قسمت دوم: لیلی تشنه تر شد

 لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است. خاکستر لیلی هم دارد می سوزد

امانتی ات را پس می گیری؟

خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم. خاکسترت را پس می گیرم

لیلی گفت: کاش مادر می شدم.مجنون بچه اش را بغل می کرد

خدا گفت: مادری بهانه ُ عشق است. بهانهُ سوختن است. تو بی بهانه عاشقی

 تو بی بهانه می سوزی

لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد. ساده . بی تاب. بی تب

خدا گفت: اما من تب و تابم. بی من می میری

لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است. مرگ من. مرگ مجنون. پایان قصه ام

را عوض می کنی؟

خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست. دریا تشنگی است و من تشنگی ام

تشنگی و آب. پایانی از این قشنگ تر بلدی؟

لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.  خدا خندید 

 ( ادامه دارد...)

 

 نکته

از عزیزانی که منو لینک کردن یا قصد دارن لینکم کنن یک خواهش دارم دوستای گلم لطف کنید من رو با نام:

SAXXIFRAGE.ShadI      

 معرفی کنید ممنون

سه شنبه سی ام مرداد 1386 توسط ShadI |

"نقاشی"

نظر شما در مورد نقاشیم چیه؟  

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 توسط ShadI |

"نزار قبانی"

بیوگرافی نزار قبانی واسه دوستای گلم که پرسیده بودن

نزار قبانی شاعر عرب زبانی هستش که در دمشق متولد شده.اسم

اولین کتابش "آن زن سبزه به من گفت"  این کتاب تو سوریه حسابی

 غوغا کرده! همسر نزار قبانی اهل عراق بوده و در حادثهُ بمب گذاری

سفارت عراق در بیروت کشته شده.این شاعر بزرگ متاسفانه ۹ سال

 پیش در لندن در گذشت 

اینم چند تادیگه از آثارش  که همشون هم عالی هستن

سامبا ـ عشق من ـ نقاشی با کلمات ـ جمهوری در اتوبوس ـ صد نامهُ

عاشقانه ـ تریولوژی کودکان سنگ انداز

این یکی رو هم خیییلیییییی دوست دارم:تقدیم به شما

بگو کجاست

 آن قهوه خانه که چون دشنه فرو رفته در دریا...بگو

تسلیم مرغان نگاه توام که از عمق زمان می آیند

هنگامی که در بیروت باران می بارد...عاشق ترم

به بارانی خیسم قدم بگذار

زیر پوستم بخز

در سبزه زار سینه ام یله شو

همانند ماهی سرخی بلغز...از یک چشم به چشم دیگرم

چهره ام را بر بوم باران نقاشی کن

بر سطح شب برقص

در هم خوانی ناودان ها

زیر پیراهن خاکستری ات پناهم بده

چون مسیح... بر سینه ات مصلوبم کن

 در دل میدان بغلم کن

مرا مخفی کن زیر برگ های خشک

تاریخ شاهان قدیس را پشت سر بگذار

شبانه گرگ وار زوزه بکش

چون زخمی فواره بزن بر سینه ام

پر کن مرا از مرگ

 

چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 توسط ShadI |

"من اومدم"

سلام به همه دوستای گلم.ممنون از اینکه در روز اول تولد

وبلاگ ما رو تنها نذاشتید.  

قابل توجه عزیزانی که از پست قبل خوششون اومده بود:اون

 متن ۱ داستان دونباله داره که حتماْ تو پستهای بعد ادامشو

واستون می زارم... 

۱ چیز دیگه که می خواستم بگم: این وبلاگ صرفاْ مختص متن های ادبی و

 شعر نیست سعی می کنیم هر مطلبی رو که شما

 عزیزان بیشتر دوست دارید واستون بزاریم

به علاوهُ مواردی که به نظر خودمون جالب می یاد. پس

منتظر نظرهای قشنگتون هستیم... 

اینم ۱ شعر خیلی قشنگ از "نزار قبانی" عزیز که خودم خیلیییییییی

 دوسش  دارم وبه نظرم فوق العادست...

 تقدیم به تمام دوستان عزیزم...

... 

دیگر نمی توانی

مرا پادشاهی غیر دموکرات بنامی

من در مقام عشق قوانینم را می سازم

و یکه حکومت می کنم

مگر برگ از کسی اجازه می گیرد برای روییدن

یا جنین برای زاده شدن از مادر؟

یا سینه برای گریز از بند

عشقم باش و ساکت شو

دربارهُ مشروعیت عشق با من بگو مگو نکن

عشقم به تو خود شریعت است

که می نویسمش

و اجرایش می کنم

اما تو...

آموختمت که گل مارگریت شوی

بر بازوانم بخسبی

و بگذاری تا حکومت کنم

تنها کار تو این است

که عشق ابدی ام باشی

دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 توسط ShadI |

"لیلی خودش را به آتش کشید"

قسمت اول:" لیلی خودش را به آتش کشید"

خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت: من. خدا شعله ای به او داد . لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت . سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم. خدا گفت: شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد . لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد. لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد . مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد...  

               " خدا گفت: اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود. "                                                                                   

شنبه بیستم مرداد 1386 توسط ShadI |



برای تازه شدن دیر نیست

همراهم باشید...

saxxifrage2@yahoo.com

1386.5.20



saxxifrage2@yahoo.com

ShadI
.

RSS 2.0
SAXXIFRAGE

Designed By ParsTheme